شعر فارسی در هند/ قرن سیزده/ غالب دهلوی/ هندوئی بنام لاله امانت رای
زبان اردو که از چند قرن گذشته مراحل تکامل خود را در هند طی می کرد، در سده ی سیزدهم به اوج کمال رسید، و نه فقط رسمیت خود را نگاه داشت بلکه عمومیت نیز پیدا کرد. مجالس مشاعره برای پختگی کلام و توسعه ی این زبان تشکیل می شد و بهترین شاعران اردو هم در همین قرن زندگی می کرده اند. بنابراین قلمرو زبان فارسی تنگتر گردید و از این به بعد شعرا نتوانستند توجه بیشتری به آن زبان کنند. کلمات و اصطلاحات و ترکیبات اردو و عامیانه حتی بیمایه وارد زبان و ادبیات فارسی در هند شد. همین وقت بود که رقیبی دیگر ـ زبان انگلیسی ـ که زبان فاتحان بود برای زبان فارسی بوجود آمد و مربیان و مشوقان نادر شدند. در اینصورت جای شگفتی نیست که در این دوران شعرای نادره گوی فارسی بسیار، ظهور نکردند در این دوره شاعرانی داریم که به هر دو زبان ـ اردو و فارسی ـ شعر می گفتند ولی نتوانستند آن معیار را حفظ کنند. تنها شاعر نام آور این دوره غالب دهلوی است.
میرزا اسد الله خان «غالب» دهلوی
1212 ـ 1285 هـ ، فرزند میرزا عبدالله بیگ . بدواً «اسد» و بعد «غالب» تخلص می
کرده است. اشعارش شیرین و فصیح و پر از نکات و تشبیهات بدیع و دقیق و مزین به
مضامین فلسفی و عرفانیست. سبک شعرای متقدم بویژه سخنسرایان هند را تتبع کرده[1] و در
عین حال کوشیده است که برای نوادر افکار خود قالبهای نو بسازد، و در لفظ و معنی
متجدد باشد. دلداده دختر رز بود و این کیفیت از اشعارش پیداست. عنصر غم نیز اهمیت
خاصی در کلامش داشت، آثارش هم بیانگر حزن و ملال است و هم مایه ی سکون و قرار. به
قول نویسنده ی شمع انجمن مجموع اشعارش
10424 بیت می باشد؛ متضمن قصاید، که غالباً درمدح حکام فرنگ و رؤسا و
اکابر هند است، و غزلیات و قطعات و رباعیات و مثنویات و مراثی و غیره.
از اوست:
آسوده باد خاطر غالب که خوی اوست
آمیختن به باده ی صافی گلاب را
¯
به روی برگ گل تا قطره ی شبنم نپنداری
بهار از حسرت فرصت به دندان می گزد لبها
-
پاک خور امروز و زنهار از پی فردا منه
در شریعت باده امروز آب و فردا آتش است¯
هرگونه حسرتی که ز ایام می کشم
دُردی ته پیاله ی امید بوده است
-
جزوی از عالمم و از همه عالم بیشم
همچو مویی که بتان را ز میان برخیزد
¯
مژده ی صبح درین تیره شبانم دادند
شمع کشتند و ز خورشید نشانم دادندرخ گشودند و لب هرزه سرایم دادند
دل ربودند و دو چشم نگرانم دادند
گهر از رایت شاهان عجم برچیدند
به عوض خامه ی گنجینه فشانم دادند
گهر از تاج گسستند به دانش بستند
هرچه بردند به پیدا و نهانم دادند
هرچه در جزیه ز گبران می ناب آوردند
به شب جمعه ماه رمضانم دادند
هرچه از دستگه پارس به یغما بردند
تا بنالم هم از آن جمله زبانم دادند
¯
برند دل به ادائی که کس گمان نبرد
فغان ز پرده نشینان که پرده دارانند
¯
اندر آن روز که پرسش رود از هرچه گذشت
کاش با ما سخن از حسرت ما نیز کنند
¯
در سلوک از هرچه پیش آمد، گذشتن داشتم
کعبه دیدم، نفس پای رهروان نامیدمش
¯
به آدم زن به شیطان طوق لعنت
سپردند از ره تکریم و تذلیل
ولیکن در اسیری طوق آدم
گرانتر آمد از طوق عزازیل
¯
در جنون بیکار نتوان زیستن
آتش تیز است و دامان می زنم
راز دان خوی دهرم کرده اند
خنده بر دانا و نادان می زنم
خوی آدم دارم، آدم زاده ام
آشکارا دم ز عصیان می زنم
می ستیزم با قضا از دیر باز
خویش را بر تیغ عریان می زنم
می بدر از من قضا چندانکه من
گوی گردون را به چوگان می زنم
¯
بیا که قاعده ی آسمان بگردانیم
قضا به گردش رطل گران بگردانیم
بگوشه ای بنشینیم و در فراز کنیم
به کوچه بر سر ره پاسبان بگردانیم
اگر ز شحنه بود گیر و دار نندیشیم
وگر ز شاه رسد ارمغان بگردانیم
ندیم و مطرب و ساقی ز انجمن رانیم
بکار و بار زن کاردان بگردانیم
نهیم شرم به یکسو و با هم آویزیم
به شوخیی که رخ اختران بگردانیم¯
از دل غبار شکوه به شستن نمی رود
گفتن مکدر است و مصفا گریستن
¯
راحت جاوید ترک اختلاط مردم است
چون خضر باید ز چشم خلق پنهان زیستن¯
فرصت اگرت دست دهد مغتنم انگار
ساقی و مغنی و شرابی و سرودی
زنهار از آن قوم نباشی که فریبند
حق را به سجودی و نبی را به درودی¯
ای آنکه به راه کعبه رویی داری
دانم که گزیده آرزویی داری
زینگونه که تند می خرامی، دانم
در خانه زنی ستیزه خویی داری
¯
از جسم به جان نقاب تاکی
این گنج درین خراب تا کی
این گوهر پر فروغ یا رب
آلوده ی خاک و آب تا کی
این راهرو مسالک قدس
وامانده ی خورد و خواب تا کی
بیتابی برق جز دمی نیست
ما وین همه اضطراب تا کی
صبح بنارس:
تعالی الله بنارس چشم بد دور
بهشت خرم و فردوس معمور
¯
بیا ای غافل از کیفیت ناز
نگاهی بر پریزادانش اندازهمه جانهای بی تن کن تماشا
ندارد آب و خاک این جلوه حاشا
خس و خارش گلستان است گویی
غبارش جوهر جان است گویی
سوادش پایتخت بت پرستان
سراپایش زیارتگاه مستان
عبادت خانه ی ناقوسیان است
همانا کعبه ی هندوستان است
بتانش را هیولا شعله ی طور
سرا پا نور ایزد، چشم بد دورمیانها نازک و دلها توانا
ز نادانی ز کار خویش دانا
تبسم بسکه بر لبها طبیعی است
دهنها رشک گلهای ربیعی است
به لطف از موج گوهر نرم روتر
بناز از خون عاشق گرم دوترز رنگین جلوه ها غارتگر هوش
بهاران بستر و نوروز آغوش
زتاب جلوه ی خویش آتش افروز
بتان بت پرست و برهمن سوز
بسامان دو عالم گلستان رنگ
ز تاب رخ چراغان لب گنگقیامت قامتان مژگان درازان
ز مژگان بر صف دل نیزه باران
به تن سرمایه ی افزایش دل
سراپا مژده ی آسایش دل
به مستی موج را فرموده آرام
ز نغزی آب را بخشیده اندام
فتاده شورشی در قالب آب
ز ماهی صد دلش در سینه بیتاب
ز بس عرض تمنا می کند گنگ
ز موج آغوشها وا می کند گنگ
ز تاب جلوه ها بیتاب گشته
گهرها در صدفها آب گشته
اینک چند بیتی از هندوئی بنام لاله امانت رای که «امانت» تخلص
داشت:
راست بازان را غمی از انقلاب دهر نیست
در نگین حرف الف از راستی واژون نشد
¯
موسم ابر و هوا باده فروش از امروز
هر که از خود برود صاحب هوش است امروزچشم هرجا که فتد نیست بجز عالم آب
هرکه از خود برود صاحب هوش است امروز
گریه چون چشم من از بسکه کند ابر بهار
سیل طوفان قیامت به خروش است امروز
همچو ابر سیه آرام ندارد هرگز
هرکه چون زلف بتان خانه به دوش است امروز
غلغل ابر، امانت خبر از وصل کسی است
گوش کن گوش، که از غیب سروش است امروز
از سری باگوت:
به نام آنکه جانان جهان است
چو جان از دیده ی مردم نهان است
نباشد هیچ جا خالی ز نورش
جهان آیینه ی حسن ظهورش
محیط ذات او را قطره دریاست
که موجش منبع اسماء و اشیاست
دل گلشن به او رنگین ز خون است
ز شورش در دل صحرا جنون است
به عالم از فروغ حسن جاوید
کند هر ذره را او رشک خورشید
ز نور او چراغ مهر روشن
شفق از باغ حسنش گل به دامن
¯
زمین گرد غبار لشکر اوست
فلکها سایبانهای در اوست
به کس مفهوم نبود کنه ذاتش
عیان در جلوه نیرنگ صفاتش
¯
ازو آثار ارکان است بنیاد
ازو شد اتفاق جمله اضداد
¯
بود در جمله موجودات موجود
به صورت عبد و در معنی است معبود
¯
ز وحدت سوی کثرت کرد آهنگ
بر آمد چون گل رعنا بصد رنگ
به حسب خواهش آن ذات یکتا
نخستین شد سه شکل خاص پیدا
یکی برهما کاندرین در گلزار دنیا
شد از نیلوفری گل جلوه فرما
که باشد بانی بنیاد عالم
سبب او شد پی بنیاد عالم
دگر آن جوهر اعراض امکان
به شکل بشن شد قوت ده جان
سوم رو در آنکه همچون برق بیباک
بسوزد خرمن هستی چو خاشاکعنان اختیار بود و نابود
بود در دستشاه پیوسته موجود
به ظاهر گرچه در گفتن جدایند
به ذات خویشتن اینها خدایند[1] . بگفته مؤلف شمع انجمن (ص 348) «تتبع کلام ظهوری و عرفی شیوه ی مرضیه ی اوست، و استفاده از سخن طالب و حزین راه و رسم دیرینه ی او.» بقول خود شاعر:
دامن از کف کنم چگونه رها
طالب و عرفی و نظیری را
خاصه روح و روان معنی را
آن «ظهوری» جهان معنی را
فعلن آنچه در این وبلاگ منتشر می شود تحقیق جامعی است درباره ی شعر فارسی در هند و سند، که توسط دکتر هرومل سدارنگانی انجام گرفته و سال ها پیش به انتشار رسیده،اما از آنجایی که این کتاب ارزشمند در دسترس همگان نیست و چاپ مجدد نشده، تصمیم گرفتیم مطالب این کتاب را به طور کامل در وبلاگی قرار دهیم تا همه علاقه مندان بتوانند از این کتاب استفاده کنند. در زیر مقدمه مولف را می خوانید.