میرزا محمد افضل متخلص به «سرخوش»
متوفی در سال 1126 هـ ، شاگرد میرزا محمد علی هاهر ( م . 1089 هـ) و از یاران شیخ ناصر علی سرهندی بود. «خوشگو» [1] در تذکره ی خود نویسد که کلیات سرخوش در حدود چهل و پنج هزار بیت است. به قول مؤلف «گل رعنا»[2] سر خوش دو دیوان ترتیب داده، یکی شعر قدیم،و دیگر شعر جدید مشتمل بر قصاید و غزلیات و رباعیات و غیره. چند مثنوی هم دارد از آنجمله مثنوی « نور علی نور» در تقلید مثنوی مولوی، مثنوی « حسن و عشق» مشتمل بر داستان سسی و پنون ، «ساقینامه»، مثنوی «قضا و قدر» مثنوی درتعریف خسخانه، مثنوی در بعضی خصوصیات هندوستان و جنگنامه محمد اعظم شاه. در بدیهه گوئی مهارت خاصی داشت. «رباعیات او خیلی معانی تازه دارد و بسیار عارفانه گفته»[3].
از اوست:
به تاریکی کسی گم گشته چیزی را نمی یابد
عبث در سایه ی بال هما جویی سعادت را
¯
کجا فقیر بدل جا دهد توانگر را
زمین فرو نبرد همچو قطره گوهر را
¯
نظری بر گل شبنم زده افتاد مرا آمد از زخم نمکسود جگر یاد مرا
¯
شرم آینه دار است ز بس جانان را
پر ساخته از گل حیا دامان را
عریان بدنش ندید پیراهن هم
چون در تن جان و تن ندیده جان را
¯
واعظ گفتا که نیست مقبول دعا زان دست که آلود به جام صهبا
رندی گفتا که تا بود جام به دست دیگر به دعا کسی چه خواهد ز خدا؟
¯
هوشیاری را حجاب یار می دانیم ما
بیخودی را بزم بی اغیار می دانیم ما
¯
منعمان را حرص زر باقیست تا روز حساب
تشنه آخر تشنه خیزد گر کشد دریا به خواب
کفر کامل عین اسلام است در آئین عشق
همچو شخصی کاید از دست چپ او کار راست
¯
از خوشه ی انگور عیان شد که درین باغ
شیرازه ی جمعیت دلها رگ تاک است
¯
از دامن وصال جدا نیست دست عشق
پای چراغ حسن تو بخت سیاه ماست
¯
ز دست و پا زدن بسمل تو دانستم
که وقت کشته شدن هم تلاشها باقی است
¯
زمین و آسمان در می کشی فرمانبرت گردد
سرت چون گردد از مستی جهان گرد سرت گردد
¯
کفر و دین متفق به وحدت اوست سخن هر دو لب یکی باشد
¯
محالست این که بعد از مرگ هم دست از تو بردارم
که چون من خاک گردم گرد دامان تو خواهم شد
¯
کی توانم دید زاهد جام صهبا بشکند
می پرد رنگم، حبابی گر به دریا بشکند
¯
در اهل جهان بود قناعت کمتر مادر زاد است حرص در طبع بشر
بنگر چو خورد طفل ز یک پستان شیر در دست بگیرد سر پستان دگر
¯
پر از گره همه سر رشته ی جهان دیدم
چنانکه در شب اول ازار بند عروس
¯
حذر دارد دل از چین بر جبینش که ترسد طفل از رخشیدن برق
¯
بسکه بگدازد ز شرم حسن آن رخسار گل
عطر ماند بر کفش، چیند چو در گلزار گل
¯
باشی بسر حساب گر ای همدم! وحدت نخورد ز جوش کثرت برهم
در هندسه نه را چو مضاعف سازی هر چند که بشماری نه آید به رقم
اینک چند بیت از میرزا محمد علی «ماهر» استاد سرخوش:
عشق مادر زاد باشد عاشق دیوانه را
نیست تعلیم از کسی در سوختن پروانه را
¯
بسکه دایم برخطا باشد مدار کار ما نقطه ی سهو است گویا مرکز پرگار ما
¯
از بتان هند منع گریه ی عاشق بجاست
هرکجا باشد نمک بندند راه آب را
¯
گهی حریر خوش آید گهی پلاس مرا
قرار نیست چو سوزن بیک لباس مرا
¯
چو ترسا آفتاب از سر کلاه خویش بردارد
شود هر گاه با دستار زرین آن صنم پیدا
¯
در شب مهتاب خوش باشد شراب تا به یکجا جمع گردد آب و تاب
¯
تا به دل گردیده ام خرسند، عالم از من است
در قناعت مور از یکدانه صاحب خرمن است
¯
نی همین از پیچ و تابش ره صبا گم کرده است
مار هم از بیم زلفت دست و پا گم کرده است
¯
پیری که زمانی ناتوانی است خاکستر آتش جوانی است
¯
از فلک نیست اگر بی سر و پا می گردیم
که فلک نیز چو ما بی سر و پا می گردد
¯
وای بر مشتاق دیداری که در روز وصال
از هجوم گریه چشمی باز نتوانست کرد
¯
ببوس گاه عرق لعل آتشین بتان
چو باده تند بود رند با گلاب خورد
¯
ای گل مشو شکفته و برخویشتن مبال
از جامه ای که هفته ی دیگر کفن شود
¯
نسبتی هست دل تنگ مرا با دهنت
بگشا لب به سخن تا دل من بگشاید
از خوشگو:
اگر معراج بخل ممسکان دور ما اینست
خداوندا غریق بحر رحمت ساز قارون را
¯
قامت خم گشته آفتگاه دیگر بوده است
بر سر ما عاقبت می افتد این دیوار ما
¯
هرکه رخت سفر از دار فنا می بندد
محمل داغ به دوش دل ما می بندد
¯
بی تو گر جام می به کف گیرم آفتاب گرفته را ماند
¯
کثرت نشود غبار چشم عارف آئینه ز آب خویش کی گیر د رنگ؟
¯
موجود گر نبودم، معدوم هم نبودم
امروز از کجایم گر در عدم نبودم
¯
اگر دلدار می خواهی بتعظیم رقیبان رس
به شوق بت نخستین سجده در پیش برهمن کن
فعلن آنچه در این وبلاگ منتشر می شود تحقیق جامعی است درباره ی شعر فارسی در هند و سند، که توسط دکتر هرومل سدارنگانی انجام گرفته و سال ها پیش به انتشار رسیده،اما از آنجایی که این کتاب ارزشمند در دسترس همگان نیست و چاپ مجدد نشده، تصمیم گرفتیم مطالب این کتاب را به طور کامل در وبلاگی قرار دهیم تا همه علاقه مندان بتوانند از این کتاب استفاده کنند. در زیر مقدمه مولف را می خوانید.