ملا محمد طاهر غنی
متوفی به سال۱۰۷۹ هـ، شاگرد ملا محمد حسن فانی بود، (م۱۰۸۲هـ) و بزرگترین شاعر کشمیر بشمار می رود. «با میرزا صائب و ابوطالب کلیم و حاجی محمد خان قدسی صحبتها داشته ... درستی زبان و روانی الفاظ و لطافت معانی او مقبول همه بود»[1] شعرش صوفیانه و خالی از تملق و مدح سرائی است. غالباً ابهام دارد و فهمش آسان نیست.
از اوست:
گفتگو یک رنگ نبود غافل و هشیار را
در نفس باشد تفاوت خفته و بیدار را
بر تواضعهای دشمن تکیه کردن ابلهی ست
پای بوس سیل از پا افکند دیوار را
¯
کسی به پرسش احوال ما نمی آید بغیر گریه که آمد به پرسش دل ما
¯
نیفتد کار سازان را به کس در کار خود حاجت
بخاریدن نباشد احتیاجی پشت ناخن را
چو استعداد نبود کار از اعجاز نگشاید
مسیحا کی تواند کرد روشن چشم سوزن را
¯
کاسه ی خود پر مکن زنهار از خوان کسی
داغ بر احسان خورشید است بر دل ماه را
¯
فارغ بود از آفت گیتی دل روشن از برق زیانی نرسد خرمن مه را
¯
سنگین دل است هرکه بظاهر ملایم است
پنهان درون پنبه نگر پنبه دانه را
¯
نیست باری در جهان سنگینتر از بار وجود
پشت خم شد زندگی را تا بسر بردیم ما
¯
همچو سوزن دایم از پوشش گریزانیم ما
جامه بهر خلق می دوزیم و عریانیم ما
¯
مشهور در سواد جهان از سخن شدیم
همچو قلم سفر به زبان می کنیم ما
نتوان چو زاهد از ره خشکی به کعبه رفت
کشتی به بحر باده روان می کنیم ما
ما را چو شمع مرگ بود خامشی ، غنی
اظهار زندگی به زبان می کنیم ما
¯
بسکه در اعضای ما افتاده از خشکی شکست
هر رگ ما گشته موی کاسه ی زانوی ما
¯
آدم خاکی ز خامی دارد از می اجتناب
کوزه ی گل پخته چون گردد نمی ترسد ز آب
¯
موی سرگشته سفید اما خیالت درسر است
اخگر پنهان ته این توده ی خاکستر است
¯
افتادن و برخاستن باده پرستان در مذهب رندان خرابات نماز است
¯
درهر نماز دست به زانو چرا زند زاهد اگر ز کرده پشیمان نگشته است
¯
ز شرم انگشت دارد در دهان طفل سر پستان گرفتن هم گدائی است
¯
یار در چشم و نگه سرگرم جست و جوی اوست
پرده های دیده ام گویا نقاب روی اوست
¯
تا سرش از بوی می شد مست، خمها را شکست
هیچکس در دور ما چون محتسب بد مست نیست
¯
ریخت دندان ز دهن، رفت جوانی بر باد
آه ازین ژاله که در مزرع بختم افتاد
¯
زند ربط بهم پیوستگان را گفت و گو برهم
سخن چون در میان افتد دو لب از هم جدا گردد
¯
از چرخ بی مذلت حاجت روا نگردد
تا آب رو نریزی این آسیا نگردد
¯
رفیق اهل غفلت عاقبت از کار میماند
چو یک پا خفته پای دیگر از رفتار میماند
¯
با دهانت نتواند ز ملاحت دم زد
پسته هرچند که خود را به نمک شور کند
¯
نیک و بد را امتیازی نیست در بازار دهر
می شود در هر ترازو سنگ با گوهر طرف
¯
حسن سبزی به خط سبز مرا کرد اسیر
دام همرنگ زمین بود گرفتار شدم
¯
تا ز بزم وصال او دورم زنده ام لیک زنده در گورم
¯
چون شمع بود منزل ما زیر پای ما
از پا نشسته ایم به منزل رسیده ایم
در عالم مثال مثالت نبوده است
هرچند کز دریچه ی آئینه دیده ایم
¯
فیض از بیگانه میخواهیم نی از آشنا
چون صدف در بحر، آب از جای دیگر میخوریم
¯
چاره سازان هم، غنی در کار خود بیچاره اند
کی تواند بخیه زد سوزن به زخم خویشتن
¯
از نمازم نیست مقصد غیر جست و جوی او
می روم افتان و خیزان تا ببینم روی او
فعلن آنچه در این وبلاگ منتشر می شود تحقیق جامعی است درباره ی شعر فارسی در هند و سند، که توسط دکتر هرومل سدارنگانی انجام گرفته و سال ها پیش به انتشار رسیده،اما از آنجایی که این کتاب ارزشمند در دسترس همگان نیست و چاپ مجدد نشده، تصمیم گرفتیم مطالب این کتاب را به طور کامل در وبلاگی قرار دهیم تا همه علاقه مندان بتوانند از این کتاب استفاده کنند. در زیر مقدمه مولف را می خوانید.