ابوالفیض ناگوری متخلص به فیضی و فیاضی
متوفی به سال 1004 هـ ، ملک الشعرای دربار اکبر شاه و بزرگترین شاعر فارسی گوی هندی بعد از امیر خسرو است. عبدالقادر بدایونی که دشمنیش با فیضی اظهر من الشمس است می نویسد: «در فنون جزئیه از شعر و معما و عروض و قافیه و تاریخ و لغت و طب و انشا، عدیل در روزگار نداشت»[1] . به قول دکتر ذبیح الله صفا «اگر چه ایرانی نیست ولی در شاعری با استادان ایرانی معاصر خود همطراز بود.» [2] به عقیده تقی کاشی ایرانی «جواهر شناسان عرصه ایران با کمال وقوف و دانش از توصیف آن اشعار عاجزاند و ناطقه سخنرایان ممالک عراق و خراسان با وجود چندین جولان در عرصه سخنوری از تعریف آن قاصر. در ایجاز سخن آثار اعجاز ظاهر گردانیده، و در نظم ابیات معانی بلند خاص با بلغ وجهی و افصح بیانی به ادا رسانیده.» [3] در تمام ارقام شعر طبع آزمائی کرده و در حدود پنجاه هزار بیت گفته است [4] ولی امتیازش در غزل و مثنوی می باشد. بر عکس عموم شعرا در اغلب غزلهای عشقیه و حکیمانه خیال مسلسل یا مفردی را با متانت الفاظ و استحکام عبارات و شوخی استعارات و تازگی تشبیهات بیان می کند. در جواب «خمسه» نظامی شروع به پنج مثنوی «نل و دمن»، «مرکز ادوار»، «سلیمان و بلقیس»، «اکبر نامه» و «هفت کشور» نمود و از آن نخستین صورت اتمام پذیرفت که بقول عبدالقادر بدایونی «مثنوی ایست که در این سیصد سال مثل آن بعد از امیر خسرو شاید در هند کسی دیگر نگقته باشد.»[5] برادرش ابوالفضل «مراکز ادوار» را تکمیل کرد.
اینک نمونه ی شعرهای فیضی:
این چه مستی است که بی باده و جام است اینجا
باده کز جام بنوشند حرام است اینجا
ای که از بادیه ی عشق خبر می پرسی
پای بردار که کونین دو گام است اینجا
زاهدا منتظر چشمه ی کوثر منشین
که به یک جرعه ی می کار تمام است اینجا
هیچ کس نیست که در دایره ی حیرت نیست
صید گاهیست که جبریل به دام است اینجا
¯
خبر دهید شب عید پیر مصطبه را
که راست می کنم امشب قصور سی شبه را
¯
عشق تا پای بیفشر در اندیشه ی ما
همه معشوق تراود زرگ و ریشه ی ما
¯
آدمیت از آن پری مطلب از پری آدمی گری مطلب
زاهد از طور عشق بی خبر است از گدا رسم سروری مطلب
نیست سودای عشق در هر کس از زحل کار مشتری مطلب
فیضی از خیل آفتاب وشان شیوه ی ذره پروری مطلب
¯
مفرح دل خود ساز اگر غمی داری
از آن گهر که بلورین پیاله اش صدف است
¯
خالی نگذار جام از می در مذهب ما خلاء محال است
¯
چشم گهر شناس نداری چه گویمت
کاین نه صدف چگونه ز یک دانه پر شده است
¯
گمان مبر که به دریوزه دست بگشایم
مرا که گوهر شبتاب در گل افتاده است
¯
کاروان کعبه شد منزل نشین رهروان عشق را آرام نیست
¯
دهر را مژده که روز دگری پیدا شد
که ز خورشید سخر خیز تری پیدا شد
خقته بختان شب تفرقه بیدار شدند
که در آفتاب مبارک سحری پیدا شد
آسمان دید شب و روز جهانگردی او
گفت خورشید مرا همسفری پیدا شد
ای که از نیر اقبال نظر می خواهی
چشم بگشای که صاحب نظری پیدا شد
چند تاریک نشینی شب هجران، فیضی
خیز کز صبح سعادت اثری پیدا شد
¯
شدیم خاک ولیکن ز بوی تربت ما
توان شناخت کزین خاک مرد می خیزد
¯
کعبه را ویران مکن ای عشق، کانجا یک نفس
گه گهی پسماندگان راه منزل می کنند
¯
عجب تر از دل فیضی ندیده ایم طلسم
که هم گهر بود هم محیط و هم غواص!
¯
فیضی کفم تهی و ره عاشقی به پیش
دیوان خود مگر به دوعالم گرو کنم
¯
ما طائر قدسیم نوا را نشناسیم مرغ ملکوتیم هوا را نشناسیم
برهان ثبوتیم ز ما نفی نیاید از ما «نعم» آموز که «لا» را نشناسیم
در کشف حقایق سبق آموز ضمیریم ترتیب دلیل حکما را نشناسیم
با اهل جدل نکته ی توحید نگوئیم در وحدت حق چون و چرا را نشناسیم
اصحاب یقینیم و گمان را نپسندیم ارباب صوابیم، خطا را نشناسیم
از قافله ی ما نتوان یافت نشانی رقص جرس و بانگ درا را نشناسیم
نور جبروتیم ز ظلمت نهراسیم آئینه ی صبحیم مسا را نشناسیم
بر دانش ما انجم و افلاک بخندد گر صاحب لولاک لما را نشناسیم
صد شکر که ما پیرو اصحاب رسولیم در شرع دگر راهنما را نشناسیم
¯
بیا که روی به محرابگاه نور نهیم
بنای کعبه ی دیگر ز سنگ طور نهیم
¯
آفتابی نهفته در دل ماست شب امید را سحر مائیم
نیست ما را سری به ساغر می مست پیمانه ی نظر مائیم
¯
زاهد سخن ز مشرب و توحید می کنی تحقیق کرده ایم که تقلید می کنی
¯
اشعاری چند از غزلی که هر شعر آن در چهار وزن [6] خوانده می شود:
ای قد نیکوی تو سرو روان وی خم ابروی تو شکل کمان
حلقه ی گیسوی تو دام جنون طره ی هندوی تو کام جنان
هم لب جادوی تو آب حیات هم خط دلجوی تو خضر زمان
در تعریف وحدت:
پیش هنگامه ی عالم نبود غلغل بازیچه ی آدم نبود
پردگی عیب منزه ز طنز بود نهان در تتق کنت کنز
چهره ی وحدت خط کثرت نداشت طره ی معنی ره صورت نداشت
عین عدم بود وجود شئون داشت وجود همه سر در بطون
سلسله ی انفس و آفاق نه هیچ بجز جلوه ی اطلاق نه
بلکه در اطلاق زمان شهود نیست اطلاق بر او قید بود
داشت بیک دانه جهانی فراغ نه چمن و هفت گل و چار باغ
در پی این کشمکش کن مکن بود جهان منتظر امر کن
حسن ازل عاشق مرآت شد نور ابد پرده کش ذات شد
پرده نشینان شبستان غیب باز کشیدند برون سر به جیب
خواب گرانان حریم قدم چشم گشادند ز خواب عدم
نغمه ی ایجاد دمیدن گرفت رایحه ی فیض وزیدن گرفت
بحر ازل نیم نمی بیش نیست ملک ابد نیم دمی بیش نیست
دهر چو با این همه کس بیکس است هم نفس من نفس من بس است
من چه و این هستی موهوم من خنده بعلم من و معلوم من
وای بر این دانش اندیشه پیچ سینه پر از علم و نه معلوم هیچ
فکر و خرد سایل بیرونیش چون و چرا عاجز بیچو نیش
حسن گجرات:
منم که کشته ی گجراتیان بیدادم خراب عشوه ی خوبان احمد آبادم
سهی قدی ز سرناز جلوه یی ننمود غلام او شدم و خط بندگی دادم
در وصف کشمیر:
هزار قافله ی شوق می کند شبگیر
که بار عیش گشاید به عرصه ی کشمیر
تبارک الله از آن عرصه ئی که دیدن آن
ورق نگار خیال است و نقش بند ضمیر
هوای آن متنوع چو فکرت نقاش
زمین آن متلون چو صفحه ی تصویر
غبار آن بتوان خواند چشم دارو
گیاه آن بتوان گفت روح را اکسیر
به تن موافقت آب آن چو باده و گل
به جان مناسبت باد آن چو شکر و شیر
نسیم آن ز سر آب تیز می گذرد
که باد را نتوان داشت پای در زنجیر
در آن به جای گیا زعفران همی روید
که آب و خاک طرب را چنین بود تأثیر
به هر طرف روی از بحر فیض مالامال
هزار چشمه ی جوشنده چون دل نحریر
ز اعتدال هوایش شگفت نیست شگفت
که سر زند همه عناب از نهال زریر
در جواب رباعی سفیر دربار شاه عباس صفوی و در صفت اکبر که بالبداهه گفت:
فردوس بسلسبیل و کوثر نازد دریا به گهر، فلک به اختر نازد
عباس به ذوالفقار حیدر نازد کونین به ذات پاک اکبر نازد
در تعریف آفتاب پرستی اکبر:
قسمت نگر که در خور هر جوهری عطاست
آیینه با سکندر و با اکبر آفتاب
او میکند معاینه ی خود در آینه
این می کند مشاهده ی حق در آفتاب
¯
به دل ز دل گذری هست تا محبت هست
ره چمن نتوان بست تا صبا اینجاست
ز کوی عجز، نظیری سر نیاز مکش
ز هر رهی که درآیند انتها اینجاست
¯
مجردان سبک سیر ا زجهان رفتند
گهر به قعریم و خس به ساحل افتاده است
گدای پیر مغان شو، که پادشاه و فقیر
بر آستانه ی میخانه سایل افتاده است
¯
دیده ام دفتر پیمان وفا حرف به حرف
نام خوبان همه ثبت است مگر نام تو نیست
به برازندگی قامت موزون نازم
یک قبا نیست که شایسته ی اندام تو نیست
¯
کفر و ایمان نبود شرط ، نظیری در عشق
به تو کافر بنمایم که ولایت دارد
¯
نظر گردد حجاب آنجا که من دیدار می بینم
نهان از چشم ظاهر بین تماشای دگر دارد
¯
محبت بیشتر قایم شود چون بشکند پیمان
شکوفه اول افشاند درخت، آنگه ثمر گیرد
¯
نیازارم ز خود هرگز دلی را که می ترسم در آن جای تو باشد
نظیری زندگی در درد دل جو که درد تو مسیحای تو باشد
¯
ز بیداد تو حرف مهر را نام و نشان گم شد
کتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد
متاع دیر اگر داریم بر ما رد مکن، زاهد
به عزم کعبه می رفتیم راه کاروان گم شد
اگر پرسد کسی حال نظیری بگوییدش
که در دامش شد آن مرغی که شب از آشیان گم شد
¯
چشم بر فیض نظیری همه خوبان دارند
کاسه در پیش گدا داشته سلطانی چند
¯
کارم از زلف گره گیر تو پیچیده تر است
سر این رشته ندانم ز کجا بگشایند
گر به میخانه نظیری برم این زمزمه را
مطربانم گره از بند قبا بگشایند
¯
گرچه می دانم قسم خوردن به جانت خوب نیست
هم به جان تو که یادم نیست سوگند دگر
¯
هیچ اکسیر به تأثیر محبت نرسد کفر آوردم و در عشق تو ایمان کردم
¯
چه خوش است از دویکل سر حرف باز کردن
سخن گذشته گفتن، گله ی دراز کردن
تو به خویشتن چه کردی که به ما کنی نظیری
به خدا که لازم آمد ز تو احتراز کردن
[1] . منتخب التواریخ، ج 3 ص 299
[2] . تاریخ تحول نظم و نثر پارسی ، ص 77
[3] . انتخاب تذکره خلاصة الاشعار (نسخه خطی نمره 4078 کتابخانه ملی ملک)
[4] . شعر العجم ترجمه فخر داعی ج 3 ص 55 و فهرست کتابخانه ی مدرسه ی عالی سپهسالار ج 2 ص 521
[5] . منتخب التواریخ التواریخ، ج 2 ص 296
[6] . رجز مسدس مطوی (مفتعلن مفتعلن فاعلن). خفیف مخبون محذوف ( فاعلاتن مفاعلن فعلن) رمل مسدس محذوف (فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) رمل مسدس مخبون محذوف ( فاعلاتن فعلاتن فعلن)
فعلن آنچه در این وبلاگ منتشر می شود تحقیق جامعی است درباره ی شعر فارسی در هند و سند، که توسط دکتر هرومل سدارنگانی انجام گرفته و سال ها پیش به انتشار رسیده،اما از آنجایی که این کتاب ارزشمند در دسترس همگان نیست و چاپ مجدد نشده، تصمیم گرفتیم مطالب این کتاب را به طور کامل در وبلاگی قرار دهیم تا همه علاقه مندان بتوانند از این کتاب استفاده کنند. در زیر مقدمه مولف را می خوانید.