محمد پناه «رجا»/ محمد معین «تسلیم»/ زحیدرالدین «کامل»/ میرزا غلامعلی «مؤمن»/ غلام علی «مداح»/ بالچند
محمد پناه «رجا»
متوفی به سال 1199 هـ، معاصر علیشیر «قانع» و مانند او شاگرد میر حیدر الدین ابوتراب «کامل» ـ متوفی به سال 1164 هـ ـ بود. طبعی لطیف داشت، و در اغلب مجالس سخنگویی و محافل دانشمندان شرکت می نمود. صاحب تحفة الکرام او را «مردی نمکین و صحبت آرا» می خواند. شعرش شیرین و متین است، و مضامینی تازه دارد. غزل نیکو می گفت و در سرودن ماده تاریخ هم دست داشت.
از اوست:
ای بهشت آرزوی خاطر آزادگان
دوزخی ام بی تو گر جنت هوس باشد مرا
¯
من و مشق نگه بازی، تو و دزدیده دیدنها
من و نظاره ی حسنت، تو و ناز آفریدنها
من و محو رخت بودن، تو و در جلوه افزودن
من و بی خویش گردیدن، تو و بر خویش چیدنها
به شمشیر تغافل نیم بسمل شد رجا، ظالم
تو و بر پا حنا بستن، من و درخون طپیدنها
¯
چون خم ز جوش کف به لب آورده است بحر
کردست گرمی نگهت کار می در آب
¯
حسن صد رنگ به هنگام تماشای چمن
رنگ گلزار به یک جلوه ی طاووسی ریخت
جای می، از حسد آخر فلک مینایی
زهر در جام جم و کاسه ی کاووسی ریخت
¯
ز لعلش بسکه سرخی می تراود
دهانش بیره ی [1] پان می توان گفت
¯
شد اسیر دام زلف او دل دیوانه ام
خوب شد شوریده و بیتاب در زنجیر شد
¯
پر است بسکه به سودای چشم مست کسی
سرم به دوش تو گویی سبوی میکده شد
¯
خواب قیلوله ات چه شیرین است
خسرو نیمروز را مانی
در میان سایرین، علامه محمد معین «تسلیم»، حیدرالدین ابوتراب «کامل»، غلامعلی «مؤمن»، غلامعلی «مداح»، و بالچند «آزاد» مقام بلندی داشتند.
اینک نمونه های شعرشان:
از محمد معین «تسلیم»
خورشید ولایت ز بروج نشأت
می کرد سفر ز مشرق ذات و صفات
در نشئه ی کامل اسدالله علی
خورشید به خانه ی اسد یافت ثبات
¯
خاکساری رفته رفته سربلندی می کند
سر به زیر خاک بردن دانه می داند که چیست
¯
به بزم میکده راز ازل عیان دیدم
که چشم ساقی ما دوربین ما شده بود
¯
بیرنگ چو رخ نموده در پرده ی رنگ
اضداد بهم فتاد در زحمت چنگ
یک عین چو فرمودی تجلی به دو طور
خود گشت عدوی خویش چون شیشه و سنگ
¯
ز پیچ و تاب کفر زلف ترسا بچه ای، شوخی
پریشان قبله گاهم، کیش درهم برهمی دارم
¯
شراب عشق تو از من جدا نخواهد شد
که دل به پهلوی من هست شیشه ی بغلی
ا زحیدرالدین «کامل»:
سجود اهل دین را نقش بر خاک دگر باشد
زمین پاک نبود در طهارتخانه ی دنیا
¯
دریای عشق برد مرا در کنار دوست
کردم چو موج مرحله ی عشق طی در آب
کامل، ندارد آئینه ام گردی از ملال
دارم به رو ز خاک در شاه حیدر آب
¯
نقش آن خال سیه از دیده بیرون کی رود
آخر ای حرف آشنایان نقطه از نون کی رود؟
¯
پیر گشتیم و همان داغ تو گرم است به دل
این نه شمع است که از صبح شدن سرد شود
¯
قانع، به خانه، دست به هر خوان مکش مکش
یک نان بس است، منت دو نان مکش مکش
از میرزا غلامعلی «مؤمن»:
نکاح است گویند دفع الفساد
فساد اکنون صریح از نکاح
¯
نمی گویم که دور از ما سوا باش
به هر جایی که باشی با خدا باش
¯
کجاست فرصت آرام حال یک دم را
زمانه جمله همه ماضی است و مستقبل
¯
در ره عشق اگر دیده به خواب است چه باک
مدعا هست درین مرحله بیداری دل
¯
حضم هرگز نکند، آنچه به خود من کردم
دوست آزردم و خشنودی دشمن کردم
من که در پرورش روح زدم مؤمن لاف
پیرو نفس شدم، پرورش تن کردم
از غلام علی «مداح»
کسب علم است سرور دل غم پرور ما
چوب استاد بود صندل درد سر ما
¯
از بزرگ بی هنر طفل هنرور بهتر است
سنگ کوهستان کجا همسنگ قدر گوهر است
جز رخ رخشان دلبر گریه ام بی وجه نیست
مهر چون از دیده غایب شد طلوع اختر است
¯
گر جنون سرمایه ی راحت نمی باشد چرا
پای ما دیوانگان را خواب در زنجیر باشد
صحبت یاران بود سد سلوک راه حق
پای من از حلقه ی احباب در زنجیر شد
¯
ز دنیا بر کنار از فقر گشتم
به یمن کشتی از دریا گذشتم
¯
بی وجه نیست کینه ی گردون به صافدل
زنگی ز شرم می زند آیینه بر زمین
از یک قصیده:
تا گشت محیط کرم وجود تو مواج
بحر آمده کشتی به کف، از بهر گدایی
در مجلس تو ماه یکی کاسه ی سیمین
در محفل تو مهر یکی جام طلایی
آن کس که برو سایه ی لطف تو فتاده
هرگز نکشد منتی از بال همایی
از بالچند «آزاد»:
خوش نگاهان جای ما در دیده خالی کرده اند
گر به رنگ سرمه در ظاهر سیه بختیم ما
¯
فتاد عکس از آن روی شعله تاب در آب
که گشته اند همه ماهیان کباب در آب
ز انفعال سرشک آبدار گوهر من
به روی خود ز صدف میکشد نقاب در آب
خیال روی تو از دیده ی ترم پیداست
چنانکه جلوه کند عکس ماهتاب در آب
مگر از آن لب میگون هوای در سر داشت
که باده میچکد از شیشه ی حباب در آب
¯
چهره ات تا از عرق ریزی گلی در آب داشت
آب خجلت گلشن حسن بتان سیراب داشت
از تماشای جمالش بسکه دارد انفعال
پرتو مهتاب امشب شوخی سیلاب داشت
تا برون از خلوت آغوشم آن آیینه روست
دل درون سینه ام بیتابی سیماب داشت
¯
مرد را ساز طرب دست دهد در غربت
که نی از سیر مقامات نوا پیدا کرد
فعلن آنچه در این وبلاگ منتشر می شود تحقیق جامعی است درباره ی شعر فارسی در هند و سند، که توسط دکتر هرومل سدارنگانی انجام گرفته و سال ها پیش به انتشار رسیده،اما از آنجایی که این کتاب ارزشمند در دسترس همگان نیست و چاپ مجدد نشده، تصمیم گرفتیم مطالب این کتاب را به طور کامل در وبلاگی قرار دهیم تا همه علاقه مندان بتوانند از این کتاب استفاده کنند. در زیر مقدمه مولف را می خوانید.