شعر فارسی در هند(عهد مغول)
1ـ هند
عهد مغول در هند از سال 932 هجری تا نزدیک بسیصد سال؛ یکی از بهترین و پرارزش ترین دوره ی شعر و ادب فارسی بشمار می رود. کانون شعر فارسی از ایران به هند منتقل گردید. ظهیر الدین بابر فاتح هند، و دیگر پادشاهان و شاهزادگان سلسله ی مغول، از آنجمله، همایون و اکبر و جهانگیر و شاهجهان و داراشکوه خود سخنسرا و حامی زبان و ادب فارسی بودند، و شاعران و نویسندگان را به صلات و انعامات گرانبها می نواختند. امرای دربار هند چون خان زمان سلطان، بیرم خان و خان خانان عبدالرحیم خان و پادشاهان دکن و بیجاپور نیز توجه و عنایت خاصی نسبت به سخنوران و دانشمندان مبذول می داشتند. اکبر شاه نه تنها منصب الملک الشعرائی را برقرار نمود بلکه زبان فارسی را زبان رسمی کرد و به دستوتر او بسیاری از کتابهای دینی و داستانی و فلسفه هندوان ، از آنجمله «مهابهارت» «اتاروانا ودا» «جوگ وسیشتا» «باگوت گیتا» «رامایان» «نل و دمن» «سنگهاسن بتیسی» «اتهاس کریشناجی» و امثال آنها از زبان سانسکریت هندی به نظم و نثر برگردانده شد. دربار دهلی مانند دربار سلطان غزنوی در غزنین گردید و لااقل پنجاه و یک نفر شاعر ایرانی در دربار اکبر تقرب یافتند. شاعران بزرگ بومی که در دوره ی مغول ظهور کردند، و نفوذ زیادی در شعرای قرنهای بعد داشتند عبارتند از فیضی و غنی و عبدالقادر «بیدل». چند شاعر هندو هم شهرت یافتند. و چندر بهان «برهمن» از همه مشهورتر شد. دیری نگذشت که سبک هندی به درجه کمال رسید. تنوع و ذوق ابتکار، قدرت خلق مضمون، مبالغه و اغراق و خیالبافی و باریک اندیشی مورد پسند واقع گردید. شعرا پیوسته می کوشیدند که مضمون های تازه ابداع کنند. در نتیجه مفردات و تک بیتهایی که دارای مضامین مستقل و زیباست مهمترین اشعار هندی واقع شد ـ و آن به عقیده ی دکتر رضا زاده ی شفق [1] «نماینده هنر باریک بینی و دقیقه یابی و لطیفه کاریست که جز فکرهای ورزیده و اندیشه های پخته بدان نرسد و این حقیقت را مطالعه اشعار صائب و فیضی و عرفی و کلیم و امثال آنان روشن می سازد».
لغاتی که برای بیان عقاید و افکار و احساسات بکار برده می شد معرف زندگی خود شاعر و محیط او بود. چون ترکیبات و الفاظ هندی نیز در زبان شعر فارسی راه یافت نظم و هماهنگی آن کاسته و چنان شد و که گاه در یک غزل بعضی از ابیات با بعضی دیگر از حیث لفظ و معنی تناسب نداشت. غالباً یک قسمت در نهایت زیبایی و کمال بود و قسمت دیگر در غایت سستی و بی مایگی ـ اگر چه قصیده و مثنوی و غیر هم گفته می شد ولی ذوق و هنر سبک هندی بیشتر به غزلسرایی گراییده بود.
اکنون نخست درباره شاهزادگان و امیران شاعر سخن می گوییم و بعد به شعرهای سخنوران دیگر می پردازیم.
از ظهرالدین محمد«بایر»
جانم بکن جراحت و راحت رسان به دل
از تو به جان خسته جراحت چه راحت است!
¯
دانی کمان ابروی جانان سیه چراست؟
از کوشه هاش دود دل خلق در پی است
¯
نوروز و نوبهار و می و دلبری خوش است
بابر به عیش کوش که عالم دوباره نیست
¯
عرق چو از رخ آن ماه پاره می ریزد
ز آفتاب درخشان ستاره می ریزد
¯
درویشان را گرچه نه از خویشانیم
لیک از دل و جان معتقد ایشانیم
دور است مگو تو شاهی از درویشی
شاهیم ولی بنده ی درویشانیم
رباعی مستزاد:
عمرم همه در فراق و هجران بگذشت با غصه و غم
واین عمر گرانمایه چه ارزان بگذشت با رنج و الم
عمری که نشد صرف سمرقند و هری با عیش و طرب
افسوس که درآگره ویران بگذشت با جور و ستم
از نامه ای به نظام خان امیر بیانه فرستاد:
با ترک ستیزه مکن ، ای میر بیانه
چالاکی و مردانگی ترک عیان است
گر زود نیایی و نصیحت نکنی گوش
آنرا که عیان است چه حاجت به بیان است
خطاب به حضرت خواجه عبید الله:
اخلاص و عقیدت تو روشن شده است
حالات و طریقه ات مبرهن شده است
حایل چو نماند زود برخیز و بیا
دلخواه تو ترتیب معین شده است
از همایون پادشاه
چنان زد چاکها گردون لباس دردمندان را
که نی دست آستین می یابد و نی سر گریبان را
¯
روی تو رشک آفتاب شده است از رخت ماه در نقاب شده است
¯
این نه سرو است که در باغ قد افراخته است
شمع سبزیست که پروانه ی او فاخته است
¯
ناله ی زار مرا نی چو شنیدن گیرد آه از روزنه ی سینه کشیدن گیرد
¯
اگر به پرسش عشاق می نهد قدمی هزاران جان گرامی فدای هر قدمش
¯
در دل هوس لعل تو دارم، مستم در سر هوس قد تو دارم ، پستم
سرگشته دلی به تار زلفت بستم تا دل به تو بستم ز همه وارستم
¯
ساعدت را نظری دیدم و از کار شدم
باز ای شوخ به دست تو گرفتار شدم
دیدمت دوش به خواب و نفسی آسودم
لیک فریاد از آن لحظه که بیدار شدم
¯
بحر هستی چو در وجود آمد آسمانها درو حباب شده
¯
حاجی به خیال حج و زاهد پی طاعت
ما را نبود غیر وصال تو تمنا
¯
باز فتحی ز غیب روی نمود که دل دوستان از آن بگشود
شکر لله که باز شادانیم بر رخ یار و دوست خندانیم
دوستن را به کام دل دیدیم میوه ی باغ فتح را چیدیم
روز نوروز، بیرم است امروز دل احباب بی غم است امروز
شاد بادا همیشه خاطر یار غم نگردد به گرد یار و دیار
همه اسباب عیش آماده است دل به فکر وصالت افتاده است
گوش خرم شود ز گفتارت دیده روشن شود ز دیدارت
در حریم حضور شاد به هم بنشینیم خرم و بی غم
بعد ازین فکر کار هند کنیم عزم تسخیر ملک سند کنیم
در نامه ای به شاه طهماسب صفوی در راه سفر به ایران ـ 950ـ هـ نوشت:
خسروا عمریست تا عنقای عالی همتم
قله قاف قناعت نشیمن کرده است
روزگار سفله ی گندم نمای جو فروش
طوطی طبع مرا قانع به ارزان کرده است
دشمنم شیر[2] است و عمری پشت با من کرده بود
حالی از عین عداوت روی بر من کرده است
التماس از شاه این دارم که با من آن کند
آنچه با سلمان علی در دشت ارژن کرده است
شاه پاسخ فرستاد:
همای اوج سعادت بع دام ما افتد اگر ترا گذری بر مقام ما افتد
همایون شاه که بر اثر فتنه ی شیر شاه افغان از تاج و تخت محروم شده بود هنگام وارد شدن به ایران به شاه طهماسب گفت:
شاهان همه سایه ی هما می طلبند بنگر که هما آمده در سایه ی تو
از جلال الدین محمد اکبر
کلاه خسروی و تاج شاهی به هر کل کی رسد حاشا و کلا!
¯
حاجی به سوی کعبه رود از برای حج
یا رب بود که کعبه بیاید به سوی ما
¯
شبنم مگو که بر ورق گل فتاده است
کان قطره ها زدیده ی بلبل فتاده است
¯
نیست زنجیر جنون در گردن مجنون زار
عشق دست دوستی در گردنش افگنده است
¯
گریه کردم ز غمت موجب خوشحالی شد
ریختم خون دل از دیده، دلم خالی شد
¯
من بنگ نمی خورم، می آرید من چنگ نمی زنم، نی آرید
¯
دوشینه به کوی می فروشان پیمانه ی می به زر خریدم
اکنون ز خمار سرگرانم زر دادم و دردسر خریدم
هنگام خبر رسیدن قتل شیخ ابوالفضل به دست پسرش شاهزاده سلیم، گفت:
شیخ ما از شوق بیحد چون سوی ما آمده
ز اشتیاق پای بوسی بی سرو پا آمده
از جهانگیر پادشاه و ملکه نورجهان
هنگامی که آسمان پوشیده از ابر، و وقت می نوشی بود گفته است:
ساغر می بر رخ می باید کشید
ابر بسیار است و می بسیار می باید کشید
در توصیف کشمیر:
شده جلوه گر نازنینان باغ رخ آراسته هر یکی چون چراغ
شده مشک بو غنچه در زیر پوست چو تعویذ مشکین به بازوی دوست
غزل خوانی بلبل صبح خیز تمنای می خوارگان کرده تیز
¯
بنفشه سر زلف را خم زده گره در دل غنچه محکم زده
از جهانگیر:
بلبل نیم که نعره کنم درد سر دهم
پروانه ام که سوزم و دم برنیاورم
پاسخ نور جهان:
پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم
شمعم که جمله سوزم و دم برنیاورم
از جهانگیر:
تو مست باده ی حسنی، بفرما این دو نرگس را
که برخیزند از خواب و نگهدارند مجلس را
جواب نورجهان:
مکن بیدار ای ساقی ، ز خواب ناز نرگس را
که بدمستند و برهم می زنند الحال مجلس را
جهانگیر وقتی ماه نو عید را دید بر زبان راند:
هلال عید بر اوج فلک هویدا شد
نورجهان بالبداهه سرود:
کلید میکده گم گشته بود پیدا شد
از نور جهان:
نه گل شناسد و نی رنگ و بو، نه عارض و زلف
دل کسی که به حسن و ادا گرفتار است
¯
نام تو بردم و زدم آتش به جان خویش
در آتشم چو شمع ز دست زبان خویش
¯
دل به صورت ندهم ناشده سیرت معلوم
بنده ی عشقم و هفتاد و دو ملت معلوم
زاهدا هول قیامت مفگن در دل ما
هول هجران گذراندیم و قیامت معلوم
این بیت که بر سر مزار نور جهان نقر شده سروده ی خود اوست:
بر مزار ما غریبان نی چراغی نی گلی
نی پر پروانه یا بی نی سراید بلبلی
از شاهجهان
انگشت نیم که یک زمانی دیگر در آتشم افگنی و سوزی یکسر
همچون رسن سوخته نقشم برجاست چون دست برو نهی شود خاکستر
خطاب به همسرش ممتاز محل هنگام تماشای رود جمنا:
آب از هوای روی تو می آید از فرسنگها
جواب ممتاز محل:
وز هیبت شاه جهان سر میزند بر سنگها
از محمد داراشکوه متخلص به قادری
بیرون و درون کوزه پر بود هوا پیچیده درون کوزه آواز و صدا
کوزه بشکست و گشت آواز آزاد بشکست حباب و گشت عین دریا
¯
یک ذره ندیدیم ز خورشید سوا هر نام که هست هست عین دریا
حق را به چه نام کس تواند خواندن؟ هرنام که هست هست زاسمای خدا
¯
بر هر که فگندی نظری مست و خرابست
در ساغر چشم تو ندانم چه شرابست
¯
هر خم و پیچی که شد از تار زلف یار شد
دام شد، زنجیر شد، تسبیح شد، زنار شد
¯
بخیه برخرقه ی فنا کیشان موج آب حیات را ماند
¯
عارف به خود اطلاق خدایی نکند از ذات لطیف خود جدایی نکند
گر بنده کسی بود خدا او باشد چون جمله خداست خود نمایی نکند
¯
با دوست رسیدیم چو از خویش گذشتیم
از خویش گذشتن چه مبارک سفری بود
¯
سلطنت سهل است خود را آشنای فکر کن
قطره تا دریا تواند شد چرا گوهر شود؟[3]
¯
کی کار تو در شمار حق می آید؟ قلب تو در اعتبار حق می آید؟
یاید که تو عین خویش دانی حق را فانی شدنت چه کار حق می آید؟
¯
گر مصور صورت آن جان جان خواهد کشید
حیرتی دارم که نازش را چسان خواهد کشید
¯
خاطر نقاش در تصویر حسنش جمع بود
چون به زلف او رسید آخر پریشانی کشید
¯
بقدر مال باشد سرگرانی ز وزن زر فزاید بار دستار
¯
خواهی که شوی داخل ارباب نظر از قال به حال بایدت کرد گذر
از گفتن توحید موحد نشوی شیرین نشود دهان ز نام شکر
¯
معروف شدم تا که به عرفان گشتم عارف که شدم ز خویش عریان گشتم
پیدا کردی مرا ولیکن من هم پیدا کردم ترا و قربان گشتم
¯
کافر گفتی تو از پی آزارم این حرف تراراست همی پندارم
پستی و بلندی همه شد هموارم من مذهب هفتاد و دو ملت دارم
¯
همه چیز تو خوب، لیک این بد که تو بسیار دیر می آیی
¯
مسلمان گر بدانستی که بت چیست
بدانستی که دین در بت پرستی است
درون هر بتی جانیست پنهان
به زیر کفر ایمانیست پنهان
از بیرم خان «بیرم»
ای کوی تو کعبه ی سعادت ما را وی روی تو قبله ی عادت ما را
خوش آنکه به هدیه عنایت سازی وارسته ز قید و رسم عادت ما را
¯
ای که بی رویت زمانی آرمیدن مشکل است
وی که نادیدن ترا دشوار و دیدن مشکل است
¯
سر خاک گشت در ره عشق تو و هنوز
سودای خاک پای تو از سر نمی رود
¯
پیک صبا پیام مرا پیش یار بر شرح غمی ز من به سوی غمگسار بر
این جسم همچو کاه مرا از ره کرم بردار ازین دیار و سوی آن دیار بر
بیرم ز باغ چرخ مجو میوه ی مراد چون کس نخورد از فلک بی مدار بر
¯
سودا زده و بی سر و سامان شده ام باز
آشفته و بد حال و پریشان شده ام باز
ناکرده تحمل غم خود کرده ام اظهار
از کرده و ناکرده پشیمان شده ام باز
¯
تیر تو ساخت مردم چشم مرا نشان
تا بنگرم به چشم تو پنهان ز مردمان
¯
جسم لطیف او ته پیراهن سیاه
باشد میان ابر سیه روشنی ماه
آن مه نمومد رخ ز گریبان پیرهن
یا سر کشید یوسف مصری ز قعر چاه
دیدم فروغ آن بدن از پیرهن، بلی
طالع نمود روز سفید از شب سیاه
عمر از پی نگاه تو خواهند مردمان
من حال خویش می دهم از بهر یک نگاه
بیرم که در وفا ز سگان کمین تو است
او را بخوان به سوی خود از لطف گاه گاه
¯
گفتم از عشقت به رسوائی شدم افسانه ای
گفت : بیرم! شکر کن افسانه ی من بوده ای
¯
حرفی ننوشتی، دل ما شاد نکردی ما را به زبان قلمی یاد نکردی
بریاد تو صد بار کنم ناله و فریاد فریاد که یک بار مرا یاد نکردی
¯
هزاران خوبرو هر سو اسیر خویشتن داری
ولی هرگز طریق خویشتن داری نمی دانی
در پاسخ یک رباعی از شاهنشاه همایون:
ای آنکه به ذات سایه بیچونی از هرچه ترا وصف کنم افزونی
چون می دانی که بی تو چون می گذرد از چه پرسی که در فراقم چونی؟
چند بیت از قصیده ای که بنا به وصیتش بر لوح قبر او رقم یافته:
شهی که بگذرد نه از سپهر افسر او اگر غلام علی نیست خاک بر سر او
علی عادل والا امیر عرش جناب که هست خسرو خاور کمینه چاکر او
در مدینه ی علم، آنکه از کمال شرف فتاده اند سران همچو خاک بردر او
ز قید خسروی هر دو کون آزاد است کسی که از دل و جان شد غلام قنبر او
محبت شه مردان مجوز بی پدری که دست غیر گرفته است پای مادر او
شها غلام تو بیرم که از محبت تو شده است سلطنت ظاهری میسر او
ولی به خاک درت چون رخ نیاز نسود از آن چه سود که بر چرخ سود افسر او
از عبدالرحیم خان خانان متخلص به «رحیم»
رسید و مضطربم کرد و آنقدر ننشست
که آشنای دل خود کنم تسلی را
¯
شمار شوق ندانسته ام که تا چند است
جز اینقدر که دلم باز آرزومند است
ادای حق محبت رعایتست ز دوست
و گرنه خاطر عاشق به هیچ خرسند است
نه زلف دانم و نی خال، آنقدر دانم
که پای تا به سرم هرچه هست در بند است
مرا فروخت محبت ولی ندانستم
که مشتری چه کس است و بهای من چند است
¯
هرچند هست بزم وصال تو بی رقیب
شرم تو با هزار نگهبان برابر است
¯
تمام مهر و محبت شدم، نمی دانم
که دل کدام، محبت کدام و یار کدام!
¯
ندید آینه هرگز مثال همچو توئی
کرا مجال که بیند جمال همچو توئی
[1] . تاریخ ادبیات ایران (ص 241)
[2] . اشاره به شیر شاه افغان که همایون را از تخت محروم ساخت.
[3] . اقتباس از شعر رضی مشهدیست:
تاک را سیراب کن ای ابر رحمت در بهار
قطره تا می می تواند شد چرا گوهر شود؟
فعلن آنچه در این وبلاگ منتشر می شود تحقیق جامعی است درباره ی شعر فارسی در هند و سند، که توسط دکتر هرومل سدارنگانی انجام گرفته و سال ها پیش به انتشار رسیده،اما از آنجایی که این کتاب ارزشمند در دسترس همگان نیست و چاپ مجدد نشده، تصمیم گرفتیم مطالب این کتاب را به طور کامل در وبلاگی قرار دهیم تا همه علاقه مندان بتوانند از این کتاب استفاده کنند. در زیر مقدمه مولف را می خوانید.