سید محمد عظیم الدین «متخلص به عظیم»
متوفی به سال 1229 ـ 1163 هجری، پسر سید یار محمد تتوی برادر زاده ی میر علی
شیر «قانع» و ملک الشعرا دربار میر فتحعلی خان تالپور بود. شعر ساده و ملیح می
گفت.
دیوانش در حدود دویست و پنجاه غزل چندین قصیده و رباعی است. غیر از دیوان «فتحنامه» (در حدود هزار و پانصد بیت) و «داستان هیر[1] و رانجهه» (قریب به یکصد بیت) نیز به وی منسوب است.
ا ز اوست:
ای در همه موجود و هم از جمله مبرا
تو در همه پنهان و زتو هم همه پیدا
_
من چسان گردم به گرد کعبه چون در میکده
کعبه ها دیدم که میگردید گرد پیر ما
_
زین می اگر دهیم ترا جرعه ای فقیه
پیش از نماز فرض تو گردد سلام ما
_
احرام بسته ایم به طوف حریم دل
حاجی برو بکعبه ی خود گو سلام ما
این کعبه ی دلست و نه این کعبه ی گلست
عرش العظیم قبله ی عالی مقام ما
دلهای مومنان همه عرش العظیم من
فرموده است حضرت خیر الانام ما
_
در دهر همچو دیده معالج ندیده ایم
هر درد را ز گریه دوا می کنیم ما
_
اصطلاح کفر و دین خال و خط یک چهره است
گر رحیم است و اگر رام است، اسم یک خداست
_
دل پریشان ز زلف مشکین است
گاه در هند و گاه در چین است
در میان شب دو گیسویش
رخ و دندان چو ماه و پروین است
بده ای خسرو بتان دشنام
حرف تلخ از لب تو شیرین است
باز چشمش به صید دل شد باز
مژه اش باز چنگ شاهین است
رخ زرد اشک سرخ می خواهد
گلشن عشق را بهار این است
_
از همه چیز وصل یار خوشست
وصل گر نیست انتظار خوشست
انتظار از امید خالی نیست
دل به وصلش امیدوار خوشست
سوز عشق است رونق عشاق
سینه ی لاله داغدار خوشست
_
در هوای حور زاهد را خدا از یاد رفت
عمر او در آرزوی خلد چون شداد رفت
_
جز زلف سر فکنده به پای حقائیش
هندو سیاه مست در آتش فتاده کیست
_
می زنم سر به سنگ ازین افسوس
که سرم سنگ آستان تو نیست
گر ز کم گویی ات دلم تنگست
لیک با تنگی دهان تو نیست
گرچه باریک بین بود فکرم
لیک آگاه از میان تو نیست
توعجب طایر همایونی
جز دل خسته آشیان تو نیست
_
اگرچه پیر شدم عشق نوجوان دارم
خزان من بخدا از بهار خالی نیست
_
جوهر اهل هنر هیچ نگردد ضایع
خاک کی می شود آبی که به گوهر باشد
به زلفت الفت این دل بجا شد
پریشان با پریشان آشنا شد
سرم سودای گیسوی تو دارد
دل من شانه شد، گل شد، صبا شد
_
شاه خوبان گذشت از چشمم
فوج اشکم پیش روان گردید
_
هندو بت من، بتان غلامش
ما رام خدا، خداست رامش
_
بهار اشکی ست گرم از بلبلانش
خزان آهی ست سرد از بیدلانش
چون بهر رواق و طاق باشیم هلاک
بی سقف اگر نشیمن ما شد خاک
مستی ز برای ما پناهیست عظیم
خوش مست نشسته ایم در سایه ی تاک
هر دو عالم در دو چشم من چو موست
تا نظر با تار زلفش دوختیم
_
تا سرم بر تن و تنم بر پاست
سر ز پای تو بر نمی دارم
_
پر از تصویر تو شد خانه ی دل
بیا در کعبه بین بتخانه ی من
_
مزن از هیچ طرف چین تعصب به جبین
رو گشاده کن و با گبر و مسلمان بنشین
_
زبان در ذکر و دل در فکر خانه
چه حاصل زین نماز پنجگانه
د رتوصیف میر بهرام خان:
دو بهرام شد در جهان بی نظیر
یکی گور گیر و دگر شیر گیر
چو این دیده و آن شنیده بود
شنیده کجا مثل دیده بود
به پریش دیدم جوان عقل بود
ز پیران حق آشنا نقل بود
در توصیف زیبائی هیر (از داستان هیرو رانجمه):
چهره اش آب داد نو گل را
طره اش تاب داد سنبل را
خوش نگاهان نگاه او خواهند
سرمه از خاک روی او خواهند
عکس رویش چمن در آیینه ساخت
عکس زلفش ختن در آیینه ساخت
وحشت از چشم مردمان دارد
چشم صیاد آهوان دارد
میل آیینه نیز کم دارد
چشمش از عکس خویش رم دارد
کس در آغوش با کمر نگرفت
غیر زلفش کسی ببر نگرفت
کفر و اسلام را برویش دوست
چشم او ترک، زلف هندوست
از مثنوی سیر دل در وصف سینه:
دل از حیرت به لوح سینه افتاد
به رنگ عکس بر آیینه افتاد
چه گود دل صفای سینه ی یار
که شد از روشنی، آیینه ی یار
دل آنجا دور و الصافات میکرد
در آن دارالصفا طاعات می کرد
بیان پستان:
بر آن لوح از کمال لطف و صنعت
دو دستنبو نهاده دست قدرت
دو دستبندوی خوش پر مغز و رنگین
کزو خون شد دل صد نار یاسین
چو دل این باغ فیض ایزدی دید
چه خوش برداشت اینجا دست امید
انار دلکش این نو گلستان
بدل دادند اما دستگردان
در تعریف کان جواهر:
دلا اینجاست آن کان جواهر
کزان پیدا شود جان جواهر
عجائب گوهر آرد این صدف بار
کزو حیران بماند درّ شهوار
دل آنجا فاتحه خوانده به اخلاص
که یارب کی گشاید عقده ی خاص
خبیثات از برای اخبثین است
ولیکن طیبات از طیبین است
در این دفتر به ذکر طیبات است
که اینجا جمله وصف طیبات است
دلا برگرد کان جنات ما اوست
که گندم رهزن آدم در این جاست
از اینجا باز سر کن راه نو را
که می دزدند اینجا راهرو را
مکن ای دل دراین ره سر تماشا
تماشایی شود گم در تماشا
مشاهده ی جمال الهی حضرات پنج تن علیهم
السلام از روی محبوب:
الف شد بنیش الله اکبر
دهن میم محمد را ثناگر
در آن میم دهن آن سین دندان
به سین سیده بستود پنهان
به قرآن مقدس قدر این سین
بپرس از سین بسم الله و یاسین
ز دو رخسار دو حامی مدور
دو شاهد حاضر از حسنین انور
دلم بوسید این خط را به توقیر
که حق با دست قدرت کرد تحریر
دلم از صدن کرده در صلوات
نثار پنج تن فی الخمس اوقات
بتگر:
نهان این نکته کی گویم، که فاش است
خدای ما چه نیکو بت تراش است
برهمن را بت از صانع جدا کرد
مرا این بت به بتگر آشنا کرد
چو بینم بت شوم قربان بتگر
بر آید از دلم «الله اکبر»
فعلن آنچه در این وبلاگ منتشر می شود تحقیق جامعی است درباره ی شعر فارسی در هند و سند، که توسط دکتر هرومل سدارنگانی انجام گرفته و سال ها پیش به انتشار رسیده،اما از آنجایی که این کتاب ارزشمند در دسترس همگان نیست و چاپ مجدد نشده، تصمیم گرفتیم مطالب این کتاب را به طور کامل در وبلاگی قرار دهیم تا همه علاقه مندان بتوانند از این کتاب استفاده کنند. در زیر مقدمه مولف را می خوانید.