متوفی به 1261 هجری، مانند دو شاهزاده و شاعر بدبخت دیگر هند موسوم به بهادر شاه دهلوی و واجد علی شاه لکهنوی است که چند سال بعد از شکست از طرف دولت انگلیس تبعید شد و دور از وطن جهان را بدرود گفت. بقول دکتر جمز برنز وی دیوان غزلیات را پیش از بیست و پنج سالگی به اتمام رسانید. غیر از دیوان،  مختار نامه ای به ضخامت شاهنامه فردوسی، و داستان عشقی میرزا صاحبان، و یک سفرنامه شامل دو مثنوی (هفتاد و پنج و دویست و یک بیت) که در آن وضع و احوال زندگی زندان خود را بیان کرده است نیز دارد. شعرش ساده و روان و غم آلود است.

از اوست:

آنکس که دلارام به برداشته باشد

از درد جدایی چه خبر داشته باشد

              ¯

از خون دل عاشق بیچاره ی جانسوز

بر دست دلارام حنا شد، چه بجا شد

              ¯


 

صبح شد صبح که اسباب تمنا بخشند

می به من، خنده به گل، گریه به مینا بخشند

همه ذرات جهان جمله ز یکرنگی اوست

چه تماشاست اگر دیده ی بینا بخشند

                 ¯

ای جعفری منال ز جور جفای دهر

کار از خدا بخواه و بگو بر نبی درود