سید میر جان محمد رضوی معروف به جان الله شاه و متخلص به میر
متوفی به سال 1167 هـ، عارف کامل و بهترین شاعر زمان خود بود. در متانت و استحکام و پختگی خیال و فلسفه عرفانی و اشعار روحانی مانند نداشت. دیوانش شامل غزلیات و قصاید و ترکیب بند و ترجیع بند و مثنوی در حدود دو هزار و ششصد بیت است، ولی اهمیت و امتیازش بیشتر در نوع اول می باشد.
از اوست:
الهی جوش طوفان بخش چشم اشکبارم را
سحاب دجله افشان کن رگ ابر بهارم را
خشونتهای نفسم را به لطف خویش برداری
چمن پیرای گلزار تجلی ساز خارم را
دلم در سینه از شوق دم تیغ تو می رقصد
ز گل صد بار رنگین گر کنی مشت غبارم را
به مشتاقان مروت از نگاهی می توان کردن
به یک پیمانه ی می دفع کن رنج خمارم را
ز سایل روی گرداندن از آیین کرم نبود
گلستان کن به داغ عشق جسم خاکسارم را
غلام همت عشقم که هر دم میر گرداند
طراز چنگل شهباز کبک کوهسارم را
¯
تیرگی پیرا چو شب در کثرت انجم نیم
نور وحدت مطلع خورشید می سازد مرا
¯
چند چون ساحل کنی حاصل کف بی مغز را
غوطه زن در قعر دریا، گوهر یکتا طلب
معنی نازک کجا بی لفظ گردد جلوه گر
در لباس ذره خورشید جهان آرا طلب
¯
روی محبوب ازل زیر نقاب آدمیست
عالم آرا آفتابی در سحاب آدمیست
عالم انوار در ذاتش سراسر مندمج
نشئه ی لولاک سر جوش شراب آدمیست
ذهن صائب گر به کار آید توا دریافتن
میر، قرآن سر بسر شرح کتاب آدمیست
¯
سینه ی اهل محبت را بلا صیقل گر است
دل چو گردد لخت لخت آئینه ی گیتی نماست
نفس چون با دل موافق شد، رفیق راه گشت
اژدها گر در کف موسی بود چوب عصاست
بر فراز عرش با شهبال عرفان کن گذر
آنکه ماند زیر گردون دانه ای در آسیاست
¯
شبی که گرد کدورت نشسته در دل بود
سرشک بر مژه ام همچو مهره ی گل بود
¯
وقت پیری گریه ای برحال خود افسردگیست
دانه ی پوسیده را باران نمی آید بکار
¯
دل که بی مدعا نشد هرگز
به وصال آشنا نشد هرگز
تا نیفتاد چار دیوارش
خانه ی نو بنا نشد هرگز
رو به تسلیم نیست زاهد را
چوب خشکی دو تا نشد هرگز
¯
با مرده دلان حرف محبت نتوان زد
در گلشن تصویر صبا را چه کند کس
¯
سیر گلزار ارم در غنچه ی دل دیده ام
یعنی آن جان جهان در پرده ی گل دیده ام
عاشق از وهم دوئی چون صاف شد معشوق شد
جای لیلی، میر، مجنون را به محمل دیده ام
گر حجاب افتاد در پیشم گناه غفلت است
ورنه در هرجا ترا با خود مقابل دیده ام
کی حوادث مانع سیر دل عارف شود
آب دریا را روان با صد سلاسل دیده ام
¯
نیست خورشید اینکه عالم را منور کرده است
گل به سر زد آسمان از نقش پای عاشقان
¯
دیگ تا در جوش باشد حمل برخامی کند
نیست گلبانگ انا الحق در سرای بیخودی
در دل هر کس نیاید معنی برجسته اش
انتهای عارفان است ابتدای بیخودی
فعلن آنچه در این وبلاگ منتشر می شود تحقیق جامعی است درباره ی شعر فارسی در هند و سند، که توسط دکتر هرومل سدارنگانی انجام گرفته و سال ها پیش به انتشار رسیده،اما از آنجایی که این کتاب ارزشمند در دسترس همگان نیست و چاپ مجدد نشده، تصمیم گرفتیم مطالب این کتاب را به طور کامل در وبلاگی قرار دهیم تا همه علاقه مندان بتوانند از این کتاب استفاده کنند. در زیر مقدمه مولف را می خوانید.