متوفی به سال 1081 هـ، شاعریست که در زمان شاه عباس ثانی به منصب ملک الشعرایی رسید. به قول دکتر ذبیح الله صفا کمال سبک هندی به او تمام شد.[1] به عقیده ی مؤلف «خزانه ی عامره»: « اگر او را رابع رسل ثلاثه گویند بجاست .»[2] شبلی نعمانی او را آخرین شاعر بزرگ ایران و از قاآنی نیز برتر می داند. زیرا بنابر رای او «قاآنی قالب فرخی و منوچهری را اختیار کرده»[3] و صائب دارای ابتکار است. شعرش محکم و جاذب و جالب و به مقام ضرب المثل رسیده است. در مضمون آفرینی، خیال بندی، تشبیهات تازه، صنایع تعلیل و تمثیل، مخصوصا در موضوعات اخلاقی اختصاص دارد. در تمام اصناف شعر طبع آزمایی کرده و به کثرت کلام و بدیهه گویی شهرت دارد، ولی استادیش در غزلسرائی است. قصایدش نیز خالی از لطف و فخامت نیست.
از اوست:
اگر کوه گناه ما به محشر سایه اندازد
نبیند هیچ مجرم روی خورشید قیامت را
¯
ریشه ی نخل کهنسال از جوان افزونتر است
بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را
¯
گر بدانی چه قدر تشنه ی دیدار توام
خواهی آمد عرق آلوده در آغوش مرا
¯
عشق مستغنی است از تدبیر عقل حیله گر
شیر کی سازد عصای خود دم روباه را
¯
دیدم از چاک گریبانش صفای سینه را
من گمان کردم که دارد در بغل آیینه را
¯
حباب از عهده ی تسخیر دریا بر نمی آید
مسخر چون کند الفاظ اسرار معانی را؟
¯
به یک کرشمه که در کار آسمان کردی
هنوز می پرد از شوق چشم کوکبها
¯
مرا از قید مذهب ها برون آورد عشق او
که چون خورشید طالع شد، نهان گشتند کوکبها
¯
دلم به پاکی دامان غنچه می لرزد
که بلبلان همه مستند و باغبان تنها
¯
دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است
بند قبا گشوده در آغوش من بیا
¯
عالمی دیگر به دست آور، که در زیر فلک
گر هزاران سال می مانی همین روز و شب است
¯
شب که صحبت بحدیث سر زلف تو گذشت
هر که برخاست ز جا سلسله بر پا برخاست
یادگار جگر سوخته ی مجنون است
لاله یی چند که از دامن صحرا برخاست
¯
من ازین هستی ده روزه بجان آمده ام
وای بر خضر که زندانی عمر ابد است
¯
گریه ی شمع از برای ماتم پروانه نیست
صبح نزدیک است، درفکر شب تار خود است
¯
فکر شنبه تلخ دارد جمعه ی اطفال را
عشرت امروز بی اندیشه ی فردا خوش است
¯
چندین هزار شیشه ی دل را به سنگ زد
افسانه ایست اینکه دل یار نازک است
¯
که گذشته است ازین بادیه دیگر کامروز
نبض ره می طپد و سینه ی صحرا گرم است
¯
یوسف شرمگین معنی را لفظ نازک به جای پیرهن است
¯
خواهی شوی عزیز ز چاه وطن برآ
یوسف بهای آب به کنعان نداشته است
¯
بی حاصلی نگر که شماریم مغتنم
از زندگانی آنچه به خواب گران گذشت
¯
امشب از ساقی ز بس گرم است محفل می توان
شمع اگر خاموش باشد، آتش از مینا گرفت
¯
وقت آنکس خوش که چون برق از گریبان وجود
سر برون آورد، بر وضع جهان خندید و رفت
¯
نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون
آخر این سلسله بر گردن ما می افتد
¯
مخور صائب فریب زهد از عمامه ی زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد
¯
دزدی بوسه عجب دزدی بر منفعتی است
که اگر باز ستانند دو چندان گردد!
¯
تا دختری ز طایفه ی تاک مانده است
دولتسرای خم به فلاطون نمی رسد
¯
اینقدر کز تو دلی چند شود شاد بس است
زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد
¯
گنبد مسجد شهر از همه فاضلتر بود
گر به عمامه کسی کوس فضیلت می زد
¯
من که صد میخانه می کردم تهی در یک نفس
زان لب میگون دهانم باز چون پیمانه ماند
¯
از بیابان عدم تا سر بازار وجود
به تلاش کفنی آمده عریانی چند
¯
نیست با دیر و حرم دیده ی حق بین را کار
کور در جستن در دست به دیوار کند
¯
می کنم از سر برون صائب هوای خلد را
بخت اگر از ساکنان شهر کشمیرم کند
¯
پیمانه چاره ی سر پر شور می کند آتش علاج خانه ی زنبور می کند
¯
در بوسه دادن این همه استادگی چرا؟
آب از عقیق کم به مکیدن نمی شود
¯
دهن خویش به دشنام میالا زنهار
کاین زر قلب به هرکس که دهی باز آید
¯
مرا به روز قیامت غمی که هست این است
که روی مردم عالم دوباره باید دید
¯
تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست
چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش
درون خانه ی خود هر گدا شهنشاهی است
قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش
¯
تهمت سرمه به آن چشم سیه عین خطاست
سرمه گردی است که خیزد ز صف مژگانش
¯
علم بیخبری طرفه بهشتی بوده است
حیف و صد حیف که ما دیر خبر دار شدیم
¯
بغیر از بوسه کز تکرار لذت را کند افزون
کدامین قند را دیگر مکرر می توان خوردن؟
¯
از شیشه بی می، می بی شیشه طلب کن
حق را ز دل خالی از اندیشه طلب کن
¯
هم اینجا صلح کن با ما چه لازم که در محشر ز ما شرمنده باشی؟
¯
می بده، می بستان، دست بزن، پای بکوب
به عیب دیگران خواهی که عیب خویشتن پوشی
[1] . تاریخ تحول نظم و نثر پارسی (ص 78)
[3] . شعر العجم ترجمه فخر داعی ( ج 2 ص 158)